سه شنبه دهم دی 1387
نشستهايد؟ نيش ابليسيان عصر ناكسي، بر پيكر حريت، در كربلاي غزه خونين است!!

در حاليكه طنين صداي به هم خوردن شمشير يزيديان در يادمان محرم، خاطرهها را ميآزارد و دلها را با تبسم بهشتي به سوي آزادگي كربلاييان در سراي جاودانگي، به روشنايي خورشيد ميسايد، ابليسيان عصر ناكسي، با نيش دراكولايي، خوي متوحش خود را در نوشيدن خون انسانيت به رخ آدم نمايان خزيده در سكوت شبانه و خفته در پوست خرگوشي مينمايانند. انسانيت بر دار حلاج و صليب مسيحكش روسياهان زمين در غزه، جبين آزادگي را از بارش آزرم نمناك ميكند. كو حسيني تا بر فرق اهرمنخويان خونخوار، نهيب انالحق را به صور كشد. تو را چه شده است كه بر كراهت و زبوني اعمال ننگين جانوران به ظاهر انسان، خموشي گزيده و سم و بكم، به نظاره نشستهاي. اسلام بماند كه حتي نوع دوستي هم نميتواند از ديدن زايش پيوسته ستم بر مردمي كه تنها خواستشان لقمه نان و سرپناهي است، حذر كه.....!، حتي گذر كند.
روزي، تل زعتر! ديروزي، دير ياسين! پسروزي، صبرا و شتيلا! امروز...، غزه!!. آهاي آدمها! چه ماندهايد؟ شايد فردا ماواي شما لالهزار شود.
خون شقايق بر پهن دشت ناكسي جاري است، اما تو، فرياد "هل من ناصر ينصرني" ملتي دربند را نميشنوي؟ گويي خود را به ناشنوايي زدهايد تا از غريو شعلههاي آتش دوزخ، سوراخي امن وام گيريد.
برادر، رفيق، همكيش: مگر نميبيني ديو با سم نعل شده از چكش كفتاران، بر تارك عدالت ميخ جنايت ميكوبد و رنگ نيستي بر ديوار حريت ميپاشد!!؟
آه..... شور دل در تنگناي آدميت چه سوزان است، آنجا كه در جرگه مدعيان حقوق بشر هيچ مروتي هويدا نيست. گويي مسخ شدهاند و ديوانهوار بر جنون قوم تفرعنزده لبخند مرگ آذين ميبندند.
و.... چنين است كه بايد خود باشي و با تمام وجود توان بر كف نهاده و بهر فردايي نامعين بر گرده اسب زمان شتابان بتازي. رهايي تاوان دارد كه حسين را تاريخ به يادگار بر اريكه ظلم ستيزي به گواهي نشاند. پس بيا و آزاده باش و بر مرگ ستم، كوس آزادي بنواز.
پس ننشينيد كه نيش ابليسيان عصر ناكسي، بر پيكر حريت، در كربلاي غزه خونين است!!
پنجشنبه چهارم مهر 1387
رنو با مصرف 3.15 ليتر در كيلومتر. كور خوندي سركوزهاي، ما قبلا خودرو ملي كشفالاختراع كرده بيديم.

خودرو ما گندهتره بدون سوخت بار ميبره
به گزارش ايلنا: رنو براي عمل به تعهدات خود در جهت ساخت خودرويي اقتصادي و دوستدار محيط زيست، خودروي RENULT SYMBOL را به بازار معرفي ميكند. اين خودرو كه براي اولين بار در تركيه به نمايش گذاشته شده است، فقط 3.15 ليتردر هر صد كيلومتر سوخت مصرف كرده و در هركيلومتر حدود 85 گرم آلاينده از خود منتشر ميكند.
كور خوندي سركوزهاي، ما خودمون پیش از این خودرو میلي كشفالاختراع كرده بيديم.
بر اساس گزارش خبرگزاري چراغ چملي (فانوس): گروه معدني ايرانخودرو، با توجه به خطر آتشسوزي در خودروهاي فرانسوي (مثل پژو ۴۰۵ جی ال ایکس) و براي عمل به تعهدات خود به وزارت ذغال بلوط، طي يك فقره پژوهش خودرو بدون مصرف كشف كرده است.
همانگونه كه توضيح ميدهيم، این شرکت طاغوتی سابق کلک هزاره سومي زده است.
توضيحجات:
مردم شهرستان کازرون مخصوصا کدخداها و خانههای انصاف اسبقالسافلین میتوانند شهادت دهند که در عهد دقیاشاپورنوس (پيش از صدور آب شاهپور) از این وسیله شیک برای جابجایی انگور پشت کوره به شاهپور، و تماته (همان گوجه فرنگی و یا به قول پشت کوه البرز چراغ خطر دیزی) و بادنجو (همان بادمجان و یا به قول دامنه کوه سهند و سبلان، عزادار خیار) استفاده میشد. البته امروزه با توجه به افزایش قیمت نفت و پخش نان گندم بجای کلگ (نان بلوط) و كمبود كاه به علت خشك شدن رودخانه شاهپور، با عنايت به صدور آب به جاي انگور و انجير به بوشهر، خودروهاي وارداتي مثل هليكاپتر (بالگردوش)، هواپيماي تپالهپف، قايق استخر رو و...... به كار گرفته ميشود.
فلذا، شما ميتوانيد به جاي خودرو صهيونيستي ساخت سركوزهاي (ساركوزي) از اين خودرو بسيار ميلي، آواز خوان، بدون تكانش، حرف شنو و بدون هر گونه دود و دم، به شرط خريد جو (سوخت وارداتي از عسلويه) استفاده فرماييد.
تست هوش:
-
اولين كاشف اين وسيله چه كسي بوده است، ايرانخودرو يا ابوالحيات ابنانگور؟
-
كدام وسيله مناسبتر است؟، خودرو ميلي يا صهيونيستي؟
-
سرعت كداميك در سربالايي بوالحيات بيشتر است؟
-
با اين وسيله، گوجه فرنگي و بادمجان بهتر حمل ميشود يا انگور و انجير و بلوط؟
-
بلوط بهتر است يا نفت؟
-
آيا اكنون كه جانشين خودرو نفتي پيدا شد، ميتوان بلوط را جايگزين نفت كرد؟
-
به فرض حفر تونل بناف چراغ كداميك در تاريكي نور بيشتري دارد؟
توجه توجه
۱- هر كس به پرسشهاي مافوق پاسخ مناسب ندهد واگذارش به انجير كرمو (كرم زده) و مويز هستهدار خشك شده.
۲- ارائه پاسخ مناسب، يك بشكه آب انگور مخلوط با نفت همراه با ۵۰ ليتر سوخت زمستاني عصاره علف محصول گاوداري بلكتك، سه من سنگ سي فشنگ بلوط و يك فروند خودرو ملي گالهدار (اطاقك وانت) جايزه دارد.
شنبه بیست و ششم مرداد 1387
بازگشت غرور آفرين كازروننيوز: خورشيد دانش، همچنان بر شهر پرتوافشاني ميكند.

در پهن دشت آسمان لاجورد، گاه وز وز ابر خشك و سترون، خموشي خورشيد را انتظار ميكشد. گرگ شب را شاهد به هرزگي، و رقص شيطان را بر گورستان خويش علم ميكند.
شايد آفتاب رخت از سپهر بر بندد و دانش بر زنجير ديوانديشي اسير شود. آري اهرمن را جز اين ارمغان نباشد.
آنگاه ميخواند:
چو خورشيد رخشان فرو برد سر
سيه زاغ پران بگسترد پر
همي بركشم تيغ شب از نيام
كنم تيره دل را، ز شام و ز بام
از آن پس به شادي درآيم چو مست
كشم خط بطلان سر جاه و جست
در آن دم به گيتي در آسايشم
كه شب را بود همدم و آيشم
ليك نميداند:
سيه زاغ را بر درخشش نشايد بسي
كه گاه افق، چهر تارش نشاند كسي
ز آز و حسد، مر سيه سينهاش
كند پر زخسران دل و چينهاش
كه تا روزگاراران شود پر ز دود
جز اشك سياهش نيايد بسود
زنده باد خورشيد
مرگ بر سياهي
جاويد باد سيد جليلالقدر، مهندس امامي عزيز
در پناه دادار
جمعه هشتم تیر 1386
از مشکلات زندگی بسازیم

کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .
مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .
روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .
مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386
ابهام!!!! چرا شادی!!! چرا غم!!!!
ابهام!!!! چرا شادی!!! چرا غم!!!!
گاهی با خود می اندیشم، که چرا قلم کمتر سراغی از شادی می گیرد؟ آخر چگونه ممکن است از میان اوج و پستی، نور و تاریکی، زشتی و زیبایی، کوری و بینایی و همۀ دوتایی های متضاد، تنها به یکی پرداخت؟ مگر نه این است که شادی و غم، هر دو برآیند نیک و بد زیستن هستند. و یا اینکه واکنشی در برابر سازش و سرکشی جسم یا پیرامون. پس سبب برخورد نامساوی با این دو پدیده چیست؟ ایراد از کیست؟ نویسنده، سرشت او و یا محیط پرورش دهنده اش!!؟ آیا محیط، انسان را وادار به پاسخ در مقابل شرایط می کند؟
شاید بهترین پاسخ این باشد: هر مقوله ای شرایط ویژۀ خود را می طلبد. گاهی شرایط درد آگین غم سرایی را ترویج می کند، و زمانی شرایط پر نشاط، شادی را به ارمغان می آورد. پس می توان گفت بروز رفتار، شاید بیش از هر چیز تابع محیط باشد. شاید تجربه بدست آمده از رویدادها، ابزار تحلیل درون و برون باشد. فراگرفته هایی که هم دیدگاه، و هم برداشت انسان را از وقایع دگرگون می کنند. بنابر آنچه گفته آمد، گردانندگان امور باید بدانند: چنانچه شادی در اولویت باشد، باید با سرکوبی بستر اندوه آفرین، شرایط پدید آمدنش را فراهم آورد.
جهان باشد سرای شادی و غم
گهی دل با یکی، گه آن یکی هم
دل آگه نیست از نوع پسندش
چرا تنها یکی است صید کمندش؟
محرک چیست؟ آن دم غم بیاید!
و یا آن کیست که شادی بکارد؟
دلیل شادی، اندر اوج غم چیست؟
چرا جمع دوتا رأس هرم نیست؟
محیط آن را به هر سمتی کشاند؟
و یا با میل خود، بذری فشاند؟
گزینش بین آن دو از سرشت است؟
و یا پیشینه بختش را نوشته است؟
تصور بر صحت در این گمان است
لگام دور او دست زمان است
آفتاب 1386
سه شنبه دهم بهمن 1385
همانگونه كه هست بايد نگريست
درد تو را خوب ديدن در عين نقصان، زجر آور است. كه، از درون تو چون ظاهر فريبندهات آگاه است. چه بسا پشت چهرة مهرباني هزاران مكر و ريا خوابيدهاند!!. هيچكس به حد خود، با درونت آشنا نيست. اما همين تو، گاهي از بيان ديگران در مدح زيبايي ظاهر فريبت، چنان غره ميشوي كه گويا سالهاست آروزي مدحت بود. زينهار، خود را چنان مپندار كه در نظر ديگران متصور است. زيرا، غوطه ور شدن در عشق منيت تو را با خود بيگانه خواهد كرد. اگر چنين شد، واي بر تو، واي به روزي كه حقيقت وجود عريان شود و آنگاه مجبوري يا از لختي چهره واقعي چنانچه مورد پسند نباشد، بگريزي و يا اسير نگاه تحقيرآميز مداحان، نميدانم!. آه متأسفم، كه بگويم بايد خود را ساخت چنان كه ميگويند و ميخواهند، و نه آنگونه كه بايد باشي و برايش ساخته شدهاي وگرنه به زودي در رگههاي سياه تاريخ خواهي مرد. بنابر اين، ناتوجهي به پالايش انديشه چنان كه ميخواهند، جسم را در قربانگاه تاريكي ذبح ميكند. اما ترسيم انديشه از واقعيات عريان، گرچه كام ديگران از ديدن و شنيدنش زهرآگين شود و جسمت به گورستان، اما شبابت را جاودان خواهد كرد و هميشه ترنم حيات را، حتي پس از موت جسماني با خود خواهي داشت.
به بياني ديگر:
روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385
قسم به رهایی
دلم گواهی ده که به هیچ، جز خدایم، باورم، خاکم، و سرزمین نیاکان دل نمی بندم. بر من هزاران نفرین که روزی دست بر کف اهریمنان گذارم و پشت به سرزمینم، گواه باش ای ایران زمین، که آبت، هوایت و غذایت نباید بیهوده هدر شود. و به همین دلیل، من هم پیمان میبندم دمی از غم فرزندانت روی نگردانم. و کنون نیک می دانم، شمشیر، سیاست و حتی...... آنگونه که بیگانگان می خواهند راه رهایی تو نیست. و، می دانم تا روزیکه چون منان و امثال من کمر همت به آگاهی توده ها نبندند، رهایی تو جز آرزویی نیست.
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385
رویا
تاج خدا
ديشب دل من تا به سحر پر میزد
اندر پی گمگشته به هر در میزد
چون کودک وامانده ز مادر
چشمک به هزاران در و پيکر میزد
نا گه چو پری،رخ بنمود از در پنهان
آمد سوی من آن مه و چمبر میزد
بوسه بزدم از کف پا تا به سر زلف
زان رو که دمی باز، به من سر میزد
با شور و شعف در دل خود میگفتم
شد نوبت ما زانکه به لنگر میزد
اميد به فردا که روشن روزيست
ظاهرشدی و بر سرم افسر میزد
فروردين 80
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385
صدای پای باران
باران
خورشید بر تن آب نواخت
آب از سوز گداخت
دودکی از کله آب پرید
ناگهان باد رسید
بگرفت کاکل او،به سپهرش پاشید
گرد هم توده ی ناب
جمع گردید و مبدل به سحاب
بچکانید برزمین قطره ی آب
نم نم،رگبار،لختی هم تگرگ
برف همره شد تا بگیرد جان مرگ
رو نماید بر درختان شاخ و برگ
بوی خوش آید برون زآن سوی ارگ
پاک بنماید غبار از آسمان
سبز گردد بر زمین دشت و دمان
غنچه ها تنبک زنان بر شاخسار
بر نشسته گل و ریحان به قطار
یاس و پیچک پای کوبان انتظار
تا که آرد بوی خوش از نوبهار
بر شمیم بلبلان هی بزند
بلبل از شادی و شور نی بزند
ای دریغا که اگر سوز زمستان
و صدای بوم شبخوان
بکشد پرنده ها را
برود ز یاد دل ها
همه نغمه و غزل ها
ننوازد از ترانه پرده ی نازک جان ها
نه بروی باغ پرواز
نه بروی شاخ آواز
نه حیات بر زمین است
ز ورای کرده تو،نم شرم بر جبین است
که بروز ابر و باران
بر،سایبان لمیدی
نه هراسی و نه از بیم
و در آیینه ندیدی
که جغدبانعره و تهدید
بر سر سبزه قبا جار کشید
چه نشستی
که هوار نزدیک است
مگر از شرشر باران نشنیدی
که بهار نزدیک است
و تو اما، و تو اما، و تو اما ....
دوباره نشنیدی
و نخواستی که ببینی!؟
به هنگام بهار
بر سر شاخه ی نار
بدمت بر دل تو
همه آوای هزار،همه آوای هزار
11/10/79
آفتاب



