جمعه بیست و نهم دی 1385
شهرم كازرون، زادگاهم شاهپور
پيوسته انديشهام با عشق به مردم شهرم كازرون، و زادگاهم شاهپور و يادمان نيك گذشتگان زنده است. بوي بابونه زمستان، بهار نارنج فرودين، شاليزار تابستان و طعم بكرايي و پرتغال و انار پاييزي روستايم مستانه درون را نوازش ميدهد. پس تو اي شهر خاطراتم، بدان كه فرزند كوچكت با تو نفس ميكشد و گذر شب را تا بامداد با پلكان بسته، در رؤيا ميپايد. زنده بمان كه جاويدم كني. و من هم پيمان ميبندم كه:
" اي مردم پاك سرشت شهر زيبايم، دوستتان دارم و به ياد شما زندهام، "
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385
قسم به رهایی
دلم گواهی ده که به هیچ، جز خدایم، باورم، خاکم، و سرزمین نیاکان دل نمی بندم. بر من هزاران نفرین که روزی دست بر کف اهریمنان گذارم و پشت به سرزمینم، گواه باش ای ایران زمین، که آبت، هوایت و غذایت نباید بیهوده هدر شود. و به همین دلیل، من هم پیمان میبندم دمی از غم فرزندانت روی نگردانم. و کنون نیک می دانم، شمشیر، سیاست و حتی...... آنگونه که بیگانگان می خواهند راه رهایی تو نیست. و، می دانم تا روزیکه چون منان و امثال من کمر همت به آگاهی توده ها نبندند، رهایی تو جز آرزویی نیست.
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385
رویا
تاج خدا
ديشب دل من تا به سحر پر میزد
اندر پی گمگشته به هر در میزد
چون کودک وامانده ز مادر
چشمک به هزاران در و پيکر میزد
نا گه چو پری،رخ بنمود از در پنهان
آمد سوی من آن مه و چمبر میزد
بوسه بزدم از کف پا تا به سر زلف
زان رو که دمی باز، به من سر میزد
با شور و شعف در دل خود میگفتم
شد نوبت ما زانکه به لنگر میزد
اميد به فردا که روشن روزيست
ظاهرشدی و بر سرم افسر میزد
فروردين 80
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385
صدای پای باران
باران
خورشید بر تن آب نواخت
آب از سوز گداخت
دودکی از کله آب پرید
ناگهان باد رسید
بگرفت کاکل او،به سپهرش پاشید
گرد هم توده ی ناب
جمع گردید و مبدل به سحاب
بچکانید برزمین قطره ی آب
نم نم،رگبار،لختی هم تگرگ
برف همره شد تا بگیرد جان مرگ
رو نماید بر درختان شاخ و برگ
بوی خوش آید برون زآن سوی ارگ
پاک بنماید غبار از آسمان
سبز گردد بر زمین دشت و دمان
غنچه ها تنبک زنان بر شاخسار
بر نشسته گل و ریحان به قطار
یاس و پیچک پای کوبان انتظار
تا که آرد بوی خوش از نوبهار
بر شمیم بلبلان هی بزند
بلبل از شادی و شور نی بزند
ای دریغا که اگر سوز زمستان
و صدای بوم شبخوان
بکشد پرنده ها را
برود ز یاد دل ها
همه نغمه و غزل ها
ننوازد از ترانه پرده ی نازک جان ها
نه بروی باغ پرواز
نه بروی شاخ آواز
نه حیات بر زمین است
ز ورای کرده تو،نم شرم بر جبین است
که بروز ابر و باران
بر،سایبان لمیدی
نه هراسی و نه از بیم
و در آیینه ندیدی
که جغدبانعره و تهدید
بر سر سبزه قبا جار کشید
چه نشستی
که هوار نزدیک است
مگر از شرشر باران نشنیدی
که بهار نزدیک است
و تو اما، و تو اما، و تو اما ....
دوباره نشنیدی
و نخواستی که ببینی!؟
به هنگام بهار
بر سر شاخه ی نار
بدمت بر دل تو
همه آوای هزار،همه آوای هزار
11/10/79
آفتاب


